.comment-link {margin-left:.6em;} <$BlogRSDURL$>
Name:

Love Letters of Paniali; Letters from bottom of heart which are not easy to share. Maybe one day letters will be opened...

Thursday, July 09, 2009

ok, go and cheat.. 

چرا تو خیلی راحت میتونی بگی :
" نه, من نمیخوام تو این کار رو بکنی. "


اما من نمیتونم, .

?????????????






اما من نمیتونم, اینو بگم, و بجاش همش سعی میکنم

یا به جای اینکه بگم:
من: نمیخوام, تو. . "

خودم رو به کم قانع میکنم و تو رو تحریک میکنم که انجام بدی کاری رو که ناراحتم میکنه و همه ی اعصابم و طرز فکرم رو به هم میریزه اگه انجامش بدی,


یا اینکه سعی میکنم خودت جوری منطق رو بزاری کنار هم که خودت نخواهی این کار رو بکنی. . .



.......................

جالبه که برام راحت تره با فشار عصبی ادامه بدم,

یا ازت جدا بشم, اما واضح نگم که تو حق نداری این کار رو بکنی



چرا؟ ؟ ؟ ؟ ؟

Labels: ,

Comments-[ comments.]

Thursday, April 24, 2008

امروز بايد ورقه های امتحان پايان ترم را صحيح ميکرديم. با احتمال زيادی اين بار آخرين باری بود که من این کار را داشتم و در نتیجه آخرین باری که من ورقه صحيح ميکردم بنا براین سعی کردم جوری باشه امروز که خاطره ای برام بمونه.
بنا بود که نفری ۲ سوال صحیح کنیم. امروز سعی کردم زود برم تا سوالهایی که دوست داشتم را انتخاب کنم و صحیح کنمشون. یکی از سوال هایی را که انتخاب کرده بودم از ۱۰ نمره جواب استاد ۳ نمره برای کشیدن شکل گذاشته بود در حالی که در سوال از دانشجو ها نخواسته بود که شکل بکشند و یا حتی جهت را مشخص کنند. این بارم بندی به نظرم کاملا غیر منطقی می آمد، بنابراین رفتم با یکی از مسئول ها صحبت کردم و او هم نظر من را تایید کرد. قبل از اینکه صحیح کردن را شروع کنم استاد را هم دیدم و از او هم پرسیدم، استاد گرامی همچنان روی نظر خودش اصرار داشت، من هم دیدم اینجوری نمیتونم صحیح کنم و بی خیال اون سوال شدم و سوال دیگری را انتخاب کردم. در این ما بین یکی از بچه ها که بنا بود او هم ورقه صحیح کند رسید و فهمید که بر عکس باقی بچه ها مجبوره که ۴ تا سوال صحیح ​کنه ، خیلی عصبی و مضطرب بود، ۴ تا سوال صحیح کردن تمام وقتش رو می گرفت و فردا هم امتحان پایان ترم داشت، و امتحان قبلیش رو بد داده بود و اصلا امکان خراب کردن این یکی امتحان را نداشت. من هم رگ فداکاریم گل کرد و با اینکه میدونستم شاید هیچ وقت نتونه برام جبران کنه بهش پیشنهاد دادم که یک سوال را براش حل میکنم. او هم با خوشحالی پذیرفت. پارسال وقتی هم که من گرفتار بودم و سرم شلوغ بود یکی از بچه ها برام سوالهام رو حل میکرد بدون اینکه من براش جبران کنم. (البته طرف خیلی بیشتر از " یکی از بچه ها" بود :دي )
من هم با اینکه تمایلی نداشتم اما همون سوال قبلی رو انتخاب کردم چون صحیح کردنش ساده تر بود و هیچ​ تمایلی هم نداشتم سوال اضافه ام یک سوال طولانی و سخت باشه. قبل از اینکه سوال رو حل کنم باز هم را جع به صحیح کردنش فکر کردم و دیدم وا قعا نمی تونم ۳ نمره یا حتی ۲ نمره کم کنم وقتی جواب کاملا درست هست و حرفی هم از شکل کشیدن توی سوال نیست. بی یکی دیگه هم از مسئول ها نشون دادم و متقاعدش کردم که حرف استاد چرت تشریف داره. و در آخر با کمال پر رویی فقط ۰.۵ نمره برای شکل گذاشتم. و یک بارم بندی خیلی راحت بنا بر اشکالاتی که شاگرد ها ممکنه داشته باشند گذاشتم. اکثر بچه ها تونستند ۹.۵ را بگیرند چون سوال آسون بود و به جز ۳، ۴ نفر کمترین نمره متداول نمره ۷.۵ بود..
احساس خوبی داشتم از نمره دادنم...
برای یکی از همکار ها که تعریف کردم، معتقد بود که باید حرف استاد را گوش می دادم و سر خود ۳ نمره را ۰.۵ نمی کردم. با جناب "یکی از بچه ها" هم که حرف زدم، گفت که باید حرف استاد را گوش میدادم، و برای خودم دردسر درست نمیکردم. اون معتقده که در اون صورت برای من مشکلی پیش نمی آمد و خود دانشجو ها اعتراض میکردند و خود جناب استاد مسئول پاسخگویی به شاگرد ها و بارم بندی مسخره اش خواهد بود. اما من فکر میکنم که همه دانشجو ها اعتراض نخواهند کرد، و تعداد خیلی کمی خواهان دیدن ورقه امتحانشون خواهند بود اگر هم کسی اعتراض کنه و احیانا اعتراضش مورد قبول هم واقع شود فرقی به حال سایر دانشجو ها نخواهد کرد.
"جناب یکی از بچه های " جریان پارسال را بهم یاد آوری کرد، پارسال هم سر امتحان پایان ترم، من خیلی آسون تر از بارمی که استاد گرامی انتخاب کرده بود نمره میدادم، چون سوال ها سخت بود و در غیر اون صورت خیلی از بچه ها می افتادند. ولی بعد جناب استاد یکی از ورقه ها رو دیده بود و از نمره زیادی که ورقه گرفته بود عصبانی بود و تقریبا کلی قشقرق به پا کرد. و چون من رو نتونستند پیدا کنند، جناب "یکی از بچه ها" تمام ورقه های منو دوباره صحیح کرد و این بار خیلی سخت گرفته بود تا شاید خود بچه ها اعتراض کنند، بهم گفت که میانگین نمره های اون سوال حدود ۳ نمره کمتر شد. من اون بار هم فکر میکردم نمره دادنم انصاف بوده و استاد بیخودی سخت گرفته بوده اما نتیجه کار دو باره کاری و کلی دعوا سر من شد و استاد عزیز هم فرمود که من برگه ها را
"sloppy"
نمره دادم.


حالا بنا شد فردا اول وقت برم و با مسئولش دوباره حرف بزنم که اگر استاد جان خواست برنامه پارسال را پیاده کنه لااقل اونها بدونند جریان چیه و شاید هم دفاعی ازمون کردند.


جای من بودید چه میکردید؟



از هنر نمایی های این استاد اینکه به من میگه برای جواب سوال ها توضیح بنویس توی برگه دانشجو ها و یا میگه نباید نمره بدی که بچه ها یاد بگیرند چطوری سوال حل کنند، یکی بگه آخه بابا جان این امتحان آخر ترم هست، چی چی رو یاد بگیرند؟ تنها چیزی که این بچه ها می خواهند الان، یه نمره خوب توی کارنامه شونه. اکثر این بچه ها این درس ربطی به رشته شون هم نداره و فقط میخواهند ازشرش راحت بشن.


از شاهکار این بار استاد می تونم بگم که سوالها رو جوری داده بود که از ۸ تا سوال ۳ تا از اونها جوابهاشون مشکل داشت و از ما خواستند که اون سوال ها رو حل نکنیم، سوالهای ۴ جوابیش هم مشکل داشته و انگار سوالی ۲ جواب از ۴ تا درست بوده.

شاهکار بعدی استاد هم این بود که جواب یکی از سوال ها رو که داده بوده ما هر چی چک کردیم دیدیم چنین سوالی اصلا وجود نداره، و سر امتحان یک سوال کاملا متفاوت بوده. به استاد گفتیم و بعد از اینکه تقصیر را انداخت گردن مسئولش که سوال ها رو اشتباه بهش داده ( فکر کنید یه استاد از ورقه امتحان آخر سال یه کپی از روی کامپیوترش برای خودش نگرفته که جواب ها رو بنویسه توش، سوال ها رو داده به مسئوله، که اون بهش یه کپی بده! ما ها هم گوش هامون درازه حتما! ) رفت که جواب سوال را بنویسه و برامون بیاره، و رفتن همان و من تا یک ساعت بعدش هم که بودم هنوز نیامده بود.

Labels:

Comments-[ comments.]

Sunday, April 20, 2008

When I was just a little girl I asked... 

امشب توی خاطرات بچهگيم که نقب ميزدم، يهو يادم افتاد که اون روز ها يکی از ترس های خيلی بزرگم اين بوده که اگر مادر و پدرم از هم جدا شن چی ميشه. یادمه یکی از سوالها و درگیری

های ذهنی ام این تصویر بوده که پدر و مادرم جدا شدند و در فاصله چند متری هم ایستادند و به من گفتند که انتخاب کنم که پیش کدومشون میخواهم بمونم، من این وسط بین دو تاشون

ایستادم و باید طی چند دقیقه انتخاب بکنم . همیشه این فکر رو داشتم که کی رو انتخاب میکنم. و یا چطوری میتونم هر دو رو همزمان انتخاب کنم.


هر چی بعدش فکر کردم نفهميدم اين ترس چه مبدايی داشته و چطور چنين ريشه دونده. ما خانواده ساکت و آرومی داشتيم و در اطرافيانمون هم کسی که جدا شده باشه و بچه هم داشته

باشه نبوده. یه نظریه میتونه این باشه، که اون دوران بحث از طلاق توی جامعه باب شده بود. تا اونجايی که يادمه چندين فيلم سينمايی و تلويزونی در اين مورد ساخته بودند. و حتی تبلیغ یکی

از این فیلم ها رو هم یادم میاد. در کنار ساحل دریای شمال و برگهای پاییزی در حال وزیدن بود و دخت بچه ای که داشت میدوید بره بغل یکی از والدینش. نمیدونم اما شاید فیلم ​​بچه های

طلاق بود. مامانم مخالف این بود که من چنین فیلمهایی رو ببینم اما انگار محیط اثر خودش رو گذاشته.


حس میکنم شاید ترس من در مقابل زندگی آینده ام هم، نشات گرفته از همین ترس دوران بچگی هست. اینکه کمی بعد از ازدواج همه چیز یکنواخت و خسته کننده میشه ( ما معادل فارسی

برای "حوصله سر بر " داریم؟) اینکه شور و عشق میخوابه و به همه چیز عادت میکنیم. اینکه هیجان از زندگی رخت میبنده، و از همه بدتر اینکه امکان عاشق شدن به آدمهای جدید دیگه

نیست. ( حالا بگذریم از اینکه توی این نیمه اول زندگیمون چقدر عاشق شدیم)



چند روز پیش که پیشش بودم، وقتی از دانشگاه اومد خونه، گفت: خیلی خوبه که اینجایی، نمی دونی با چه شور و شوقی امدم خونه. حس اینکه آدم بدونه یکی خونه منتظرشه کلی به آدم

روحیه میده.

منم که اند ضد حال گفتم : آره اما این مال اولشه، یه چند وقت دیگه همه شور و شوقت میشه سر اینکه چطوری خونه دیر بیای.

اونم گفت: خب تا اون موقعی که به اونجا برسه، عشق و حالش رو میکنم.



پ.ن.۱. میدونم که دارم با دید منفی نگاه میکنم، و همه این نکات مشکلات ازدواج میتونه با یه دید مثبت، نکات قوت یه زندگی ۲ نفره باشه

پ.ن.۲. میدونم تا وقتی که دیدم منفی هست نباید تصمیم جدی راجع به قرارداد جدی زندگی مشترک ببندم.






حتی یک نکته خنده دار هم که این روزها دارم بهش فکر میکنم اینه که اگر روزی خواستم پای چنین قراردادی بنشینم، اونو براش طول مدت بگذارم. یعنی عاقد به جای اینکه بیاد بگه عقد دایم،

بگه عقد به مدت معین ن سال. مقدار سالش رو هم در نظر دارم. فکر کنم این جوری خیلی هیجان انگیز تره. و بخصوص ادم میدونه مدت محدودی هست و سعی میکنه توی این مدت محدود

لذت ببره از زندگیش چون میدونه وقت آدم تموم میشه. این تصمیم اعتماد به نفس خیلی زیاد میخواد که پس فردا طرف آدم اگه نخواست رابطه رو ادامه بده و قرارداد جدید تمدید کنه آدم دو

دستی نزنه توی سر خودش که چه دسته گلی به آب دادم. این جوری زندگی هیجان خیلی زیادی داره، و میدونی باید سعی کنی در حال پیشرفت باشی و خودت رو همش در نظر داشته

باشی. و هیچ لزومی نداره تمام و کمال فداکاری و از خود گذشتگی (به صورت منفی که خودت رو نادیده بگیری برای آسایش یکی دیگه) بکنی. و حتی کلی هم حس قدرت میده به آدم، که

میدونی میتونی انتخاب کنی راحت تر.

چیزی که فکرم رو مشغول کرده اینه که توی ایران عقد مدت دار هستش! اما درجای دیگه چقدر این کار قانونی میتونه عملی باشه؟ فکر کنم میتونم با یه وکیل صحبت کنم راجع بهش. و

همچنین بعد از ایکنه اون مدت خاص تموم شد، تقسیم بندی دارایی های بدست اومده چه مادی چه معنوی چطوری میتونه باشه.

Labels: ,

Comments-[ comments.]

Tuesday, July 31, 2007

1-

بهش ميگم ببين برای من تفاوت بين يه آشنا و يه فرد خيلی صميمی اينجاست

مردم/ يا يه آشنا هيچ وظيفه ای نداره که کوچکترين کاری رو هم برای من بکنه، اگر هم کاری بکنه از سر لطف و محبتشه.
.اما فرد خيلی صميمی که شايد فقط افراد خانواده ام باشن + ۲-۳ نفر ديگه برام کسانی هستند که
..
آن باشد که گيرد دست دوست در پريشان حالی و افسردگی
اينکه توی شرايط سخت وقتی کمک احتیاج دارم اونها باشند و دستگیری کنند هست که دلیلی میشه برای خاص بودن اونها. وگرنه این
دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی

اون میگه
نه حتی از دوستان صمیمی و خانواده ات هم نباید توقع داشته باشی نباید انتظار کاری کمکی ازشون داشته باشی.

میگم
پس در این صورت فایده بود و نبودشون چیه؟

میگه
مگه تو دوست هات رو بر اساس کمکی که میتونند بهت بکنند انتخاب میکنی؟
میگم
نه اما فرق بین یه آشنا و یه دوست صمیمی اینه که ته دوست صمیمی براش اهمیت داره مشکل تو، و سعی و توانش رو می
گزاره تا باری از دوشت برداره ، به همون نسبت هم آدم از دوست صمیمیش انتظار داره که کمکی باشه وقتی به مشکلی بر میخوره و خود طرف بیاد پیشنهاد کمک رو بده و یا وقتی ازش چیزی خواستی برات انجام بده.

بهم میگه
مثلا: من وقتی مادرم زنگ میزنه توی موبایل برام پیغام میگذاره، بعد زنگ میزنم تشکر میکنم
و يا وقتی پام شکسته بود و اسباب کشی هم داشتم به دوست پسرم که در شهر دیگریست نگفتم بیاد کمک و ازش انتظار کمک هم نداشتم، او هم بعد ها یادش افتاد که میتوسن بیاد و کمکی باشه.
با خودم فکر میکنم
:اون بار که مامان آمده بود خانه من و منتظر کسی بود، وقتی نیم ساعت جلوی در ایستاده بود و با همسایه حرف میزد و بعدش هم رفت، چقدر من بهم بر خورد که مامان حتی نیامد داخل خانه و حال و احوالی از من بگیرد و مدتی از وقتش را به من اختصاص بده.
فکر ميکنم اگر دوست پسری داشتم که در شهر ديگری بود و ماهی ۲ بار برای دلگرمی و شادی و تفریح همديگر را ميديديم اگر در حالی که کمکی از دستش بر می آید نيايد چه رسد که پايم هم شکسته باشد، اسمش کاملا از زندگيم خط خواهد خورد چه به عنوان آدمی که اهميت نميدهد و يا به عنوان هواس پرت ترين فرد ممکن.


2-

ديروز به دوست صمیمی ميگفتم
برنامه پياده روی روزانه ام به دليل نداشتن همراه کنسل کردم اون روزها که ميگفتم بيا با هم برويم نيامدي، اما اگر می خواهی پياده روی رو شروع کنی بيا با هم بريم
می گفت
نبايد در زندگی به اميد ديگری بنشينی ، حتی اگر ديگری من باشم، خودت پاشو برو
ميگفتم
مطمئنا می تونم تنها برم ، اما با همراه حال و هوای دیگری دارد، خیلی بیشتر میشه ازش لذت برد
می گفت
باید ببینی هدفت چیست؟ لذت بردن یا ورزش کردن؟
ميگفتم
هدف هر چه باشد، اگر بشه کاری رو جوری انجام داد که لذت بیشتری ببری چرا که نه؟وقتی با دید کار بهش نگاه بکنم، زود خسته میشم و حوصله ام رو سر میبره.
می گفت
:مادر هایمان را نگاه کن، همه لذت ها و خوشی هاشون وابسته و همراه با شوهر و فرزندانشونه.
میگفتم:
من متنفرم توی این مورد مثل مادرم بشم،
اما جدی میگم پیاده روی تنهایی برایم نه تنها لذت بخش نیست حتی حوصله ام رو سر
ميبره،
:) اما حاضرم ۲ کيلو توت و بادم و پسته رو تنهايی بخورم و لذت ببرم .
گفت:
منتظر کسی نشو با يک سگ برو پياده روی مثل ساير مردم
.

گفتم:
ميخوای بگی بودنت رو ميشه با يه سگ جايگزين کرد؟

Labels:

Comments-[ comments.]
Weblogs I love to read:
  • خانم فاطی ترابی
  • دختر ارديبهشتي
  • سرزمين آفتاب
  • Perston
  • Ananita
  • فرنگوپوليس
  • خورشيد خانم
  • مسافر برکلي
  • صندوقخونه
  • خانم احمدنيا
  • من و بابک
  • دلتنگستان
  • غربتستان
  • سوسکی
  • دلشدگان
  • قاصدک
  • ساتگين
  • عاقلانه
  • آتشدان
  • شرمين
  • نيلگون
  • ناگهان
  • رهايي
  • آبنوس
  • کوچی
  • ساقي
  • ادمها
  • کوزه
  • نینا
  • Links:
  • mah-mag (Magazine of Art and Humanity)
  • Orkideh Behrouzan Poem
  • Free thoughts on Iran
  • Philosophy
  • 40cheragh
  • Maghalat
  • History
  • Photo blogs I like:
  • Dutch-photojournalism
  • Zohreh Soleimani
  • nocturnalimages
  • Rootoosh Bashi
  • Ami Vital
  • Sourena
  • Nader
  • Mim
  • Firends who update once in blue moon:
  • Only If YOU want
  • Nooshi va joojehayash
  • Chegoone zan shodam?
  • me and my taxi
  • Ali Mostashari
  • Kale khar
  • Neyzan
  • Daria
  • Hasti
  • Danial
  • Khoda
  • گل‌خونه
  • گوشه
  • This page is powered by Blogger. Isn't yours?